در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم
بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم
بوقت صبح قيامت كه سر زخاك بر آرم
به گفتگوي تو خيزم به جستجوي تو باشم
به مجمعي كه درآيند شاهدان دو عالم
نظر بسوي تو دارم غلام روي تو باشم
حديث روضه نگويم گل بهشت نبويم
جمال حور نجويم دوان بسوي تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
به خواب عافيت آنگه ببوي موي تو باشم
مي بهشت ننوشم ز جام ساقي رضوان
مرا بباده چه حاجت كه مست بوي تو باشم
+ نوشته شده در 87/03/28ساعت توسط دانيال حياتي |